و تصوير زجر خويش را....
بر مرداب غم آلود
آن لحظه مي بينم
كه حلزون پيچان و گيجان مغزت
بر علفي جز نيلوفر خيال من
رد پا مي چسباند .....!
( بي رنگي )
بودن و نبودن تو هردوشون واسم عذابه!
بگو آرامش ما تو فصل چندم كتابه !
بين اون همه دورنگي من چه صادقانه بودم!
تو سكوت دائم تو شعرعاشقانه بودم!
حالا دستاي قشنگت توي دست ديگرونه و نه من !
حالا رنگ ناب چشمات سهم بي رنگي اونه و نه من !
من غريبه ! تو غريبه ! هر دو باروني و دلگير
تو رها مثل هميشه ! من ولي اسير زنجير !
چه صميمي و چه ساده حرفاي تو باورم شد!
ولي آخرش حضور تنهايي همسفرم شد!
حالا دستاي قشنگت توي دست ديگرونه و نه من!
شب و روياي شبونه ت جاي امني واسه اونه و نه من !
اين چه حسيه كه دارم حس عشقه يا تنفر !
راهو گم كردم ميون واقعيت و تصور !
گفتم : از مراسم بگو !
گفت : همه بودند ...همه چيز بود و هيچ چيز نبود !
فضا سنگين بود و عظيم و تلخ !
گتم : بيشتر بگو !
گفت : به عظمت اشك و حرمت افسوس !
اما زمزمه ي آهنگهاي بابك غصه را دور ميكرد !
دستهاي آلوده .....دستهاي پاك !
گفتم .....هيچ نگفتم ....
چون ميدانستم بغض امانش نميدهد !

جغدا تو گوش هم میگن :
پلنگ زخمی می میره !
خداحافظ بابك!
كاش مرا هم از اين ناسوت مي بردي !
تا ضيافتهاي عاشقانه ي لاهوت !

راستي ماني ات را ديدي ؟؟؟
يادم مي آيد قبل تر ها
يك ترانه برايش گفته بودم
كاش آن را مي بردي !