تبليغاتX
نایادگار

و تصوير زجر خويش را....

بر مرداب غم آلود

آن لحظه مي بينم

كه حلزون پيچان و گيجان مغزت

بر علفي جز نيلوفر خيال من

رد پا مي چسباند .....!


( بي رنگي )

بودن و نبودن تو هردوشون واسم عذابه!

بگو آرامش ما تو فصل چندم كتابه !

بين اون همه دورنگي من چه صادقانه بودم!

تو سكوت دائم تو شعرعاشقانه بودم!

 

حالا دستاي قشنگت توي دست ديگرونه و نه من !

حالا رنگ ناب چشمات سهم بي رنگي اونه و نه من !

 

من غريبه ! تو غريبه ! هر دو باروني و دلگير

تو رها مثل هميشه ! من ولي اسير زنجير !

چه صميمي و چه ساده حرفاي تو باورم شد!

ولي آخرش حضور تنهايي همسفرم شد!

 

حالا دستاي قشنگت توي دست ديگرونه و نه من!

شب و روياي شبونه ت جاي امني واسه اونه و نه من !

 

اين چه حسيه كه دارم حس عشقه يا تنفر !

راهو گم كردم ميون واقعيت و تصور !

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 16:30 توسط مینو ابراهیمیان |

گفتم : از مراسم بگو !

گفت : همه بودند ...همه چيز بود و هيچ چيز نبود !

فضا سنگين بود و عظيم و تلخ !

گتم : بيشتر بگو !

گفت : به عظمت اشك و حرمت افسوس !

اما زمزمه ي آهنگهاي بابك غصه را دور ميكرد !

دستهاي آلوده .....دستهاي پاك !

گفتم .....هيچ نگفتم ....

چون ميدانستم بغض امانش نميدهد !

جغدا تو گوش هم میگن :

پلنگ زخمی می میره !

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 17:26 توسط مینو ابراهیمیان |

 

                                  

خداحافظ بابك!

كاش مرا هم از اين ناسوت مي بردي !

تا ضيافتهاي عاشقانه ي لاهوت !

 

 

 

 

 

 

 

 

راستي ماني ات را ديدي ؟؟؟

يادم مي آيد قبل تر ها

يك ترانه برايش گفته بودم

كاش آن را مي بردي !

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 7:35 توسط مینو ابراهیمیان |