شگفت انگيز ترين چيز آن است كه - تو و من - هميشه
در سرزميني ناشناخته براي - ديگران -با هم قدم ميزنيم ...
هر دو دستانمان را دراز مي كنيم تا بهره ي خود را
از زندگي بگيريم... و زندگي به راستي سخاوتمند است ....
تو بسيار بيش تر از آن را كه مي توانم بگويم مي شنوي .
تو آگاهي را مي شنوي ....
تو با من به جايي مي روي كه واژه هاي من نمي توانند
تو را ببرند ...
تو ومن - و هر آن كس كه با شوق زندگي زاده ميشود -
مي كوشيم به مرزهاي وجود خود برسيم ......
نه فقط از راه شناخت كه تمناي زيستن اين تجربه است ...
و روح اين جهان همان كه هماره دگرگون ميشود
همان - مطلق - است ......
من حقيقي هستم اونيز :
اين دوحقيقت يكديگر را دوست دارند...همين ! *
*جبران خليل جبران
نامه هاي عاشقانه ي يك پيامبر
( جنبش )
مي خوام با قصه بارون لب تو
بشم دنباله دار و تازه امشب
مي خوام با حجم آغوشت دوباره
بشم هم سوز و هم اندازه امشب
شبيه جنبشي پروانه واري
برقصون ميخك دستامو از نو
نگاه تو بنفشه ريز و داغه
بسوزون دم به دم چشماي من رو
نفس شو تو گلوي من بپيچو
بذار اين بغض صد ساله بميره
بذار از شعله پاشي عبورت
دل قطبي اين شبها بگيره
صداشو با سكوت من بجنگو
بذار اين سقف پوسيده بريزه
ببين شب پرسه هاي مبهم من
فقط با خنده هاي تو عزيزه
بمون تا واسه ي هر خونه حالا
بذارم تيكه اي از قلب ماهو
بمون تا واسه ي هر آدم امشب
بسازم تخت رويا ساز شاهو
من با تو جهاني پر شكوفه سكه سرشاره از اعجاز شكفتن
من بي تو جهاني سوت و كوره
پر از تكرار دل گير نگفتن
در مسير سجودم ...
حلقه ي براق دستان شيطان فرايم گرفته.... صدايي در من طنين مي اندازد :
" اين سكه ي سياه بر پيشاني ات نشانه ي چيست ؟؟
نشانه ي سجده هايي مرگبار بر درگاه خرافه اي قديمي ؟؟؟
اي مهرپيشاني حقير بر قبله اي دروغين خيره مي شوي و مديحه مي
گويي :
" سپاس خرافه اي را كه جز او خرافه اي نيست "
حلقه ي دستان شيطان هر لحظه براق تر ميشود گويي در هم گره خورده
ايم...نگاهم بر آينه مي افتد ...
چون بيدي از اين باد هايل مي لرزم....پيشاني ام به مهر نمي
رسد....هزاران شيطانك در سرم زوزه
مي كشند.....خفه شان مي كنم....بايد فاتح باشم.....اين سجده "بايد"
سجده شود....
پيشاني ام بر مهر مي رسد...
ناگاه شيطان از من گسسته ميشود....رها ميشوم...
آيه ي رهايي خويش را مي شنوم ....
.نگاهم بر آينه مي افتد: هلال ماهي نقره اي بر پيشاني ام مي درخشد.....
مسرور مي شوم و خدا در گوشم نجوا مي كند :
"اي ماه پيشاني جاويد....مبادا هلالك ماهت نازك شود..."
دستي بر فراخ پيشاني ام مي كشم...انگشتانم زمزمه مي كنند:
"سپاس خدايي را كه جز او خدايي نيست....
......سپاس خدايي را كه جز او خدايي نيست......"
ترانه ي خدا
خالق من با نگاهش
روي بال يه فرشته
اين ترانه ي عزيز و
واسه آدما نوشته:
ميتوني منو ببيني
توي خوشه زار گندم
روي پولكاي ماهي
بين خنده هاي مردم
ميتوني منو ببيني
روپل سياه ابرو
رو سرانگشت هر آدم ۱
توي پيچ و تاب گيسو
منو بشنواز صداي
خش خش شريف برگا
از هم آوازي موجا
وقت شاعري دريا
منو حس کن از حضور
همه عاشقاي عالم ۲
از هم آغوشي ابرا ۳
تا نگاه دو تا آدم
منو بشناس از طلوع
اين همه سپيده و روز
از همين قطره ي بارون
ازهمين شعله ي دلسوز
اگه با من باشه قلبت
ميتوني منو ببيني
ميتوني معجزه هامو
از همين شاخه بچيني
آخرين معجزه ي من
توي آينه رو به روته
اگه با من باشي دنيا
پر طلوعو بي سكوته
۱) بلي قادرين علي ان نسوي بنانه......بلي قادريم بر آنكه راست كنيم سر انگشتانش را ....(قيامت۴)
۲) و من كل شي خلقنا زوجين لعلكم تذكرون ....از هر چيزي زوج آفريديم شايد بياد خدا آييد ( ذاريات ۴۹ )
3۳) و ارسلنا الرياح لواقح فانزلنا من السماء ماء....و بادها را بارور كننده ووسيله ي لقاح فرستاديم و سپس آب را از آسمان فرود آورديم...( حجر۲۲)