نمایشهامان تمام شد با مرگ سهراب و قهرمانی قهرما ن قصه و ...
اما این نمایش مکرر خواهد بود و همیشگی ...
زیرا که خدا قصه نویس است این بار .....
آخرین نمایش ۵/۱/۸۵
دوباره تلاقي نگاه ما
دوباره نقش مقابل هميم
شايدعاشق نگاه همديگه
شايدم دشمن جون هم بشيم
دستاي مكرر قصه نويس
مي نويسه قصه ي تو و منو
شايد حس آبي آبو بگه
شايدم رخوت صحرا شدنو
خستم ازنقشاي تكراري و بد
خستم از رستم و مرگ اژدها
كاشكي اين كهنه نويس مرده دل
بنويسه از شكوه عشق ما
نميخوام دوباره فرهادي بشم
نميخوام شبيه مجنون بميرم
نبايد تو قصه ها خلاصه شد
ميخوام از حضور تو جون بگيرم
واسه اين فصل نمايش و غزل
صحنه هم بستر عشق ما ميشه
حتي چشماي تماشاگر خواب
اين دفه بيدار و پر صدا ميشه
صحنه زير پاي ما زنده شده
وقت سوختن تموم پرده هاس
آخرين فرصت جاودانگی
وقت معراجي ترين بازي ماس
دوباره تلاقي نگاه ما
دوباره نقش مقابل هميم
واسه ي هميشه ي هميشه ما
عاشق نگاه همديگه شديم