عروج 84/12/24
تقديم به اميد فاضلي كه گويي قلم گيس فرشته در دست مي دارد ....
دست نقاش روي صفحه ها جنايت ميكنه
قلمو رو دشنه ي كشتن عادت ميكنه
ديگه خسته س از كشيدن يه تكرار دروغ
از طلايي بودن خورشيدكاي بي فروغ
ميخواد از صورت سايه خيز شب رها بشه
اون ميخواد نگاه نغمه ريز عشقو بكشه
نمي خواد دوباره آسمونو آبي بزنه
توي اين لحظه فقط فكر يه نقش روشنه
واسه نقاش قلموي تا ابد خيس
هديه س از يه فرشته ي طلا گيس
اين دفه پروانه هاي دوخته رو لباس بوم
فكر پروازن از اين پيله ي پوسيده و شوم
حتي گلبرگاي قرمزو بنفشه هاي خواب
اين دفه تو فكر آزادي ان از حصار قاب
لحظه ي عروج روحاني و سبز تابلوهاس
لحظه ي سوزوندن هزار تا بوم بيصداس
دست نقاش شبيه بال كبوترا ميشه
لب بسته ش تا هميشه پر از اين صدا ميشه
واسه من اين قلموي تا ابد خيس
هديه س از يه فرشته ي طلا گيس
( رستاخيز ) دي ماه 84
ميرم از خاطره هاي خيس بارون
مي ميرم تو ذهن خاكي خيابون
ميرم از ديار زنده ی هياهو
ميرسم به مرگ آخرين پرستو
واسه شعر نفس من جا نداره
دفتر اين روزگار پاره پاره
حالا زير شاخه هاي سبز زيتون
روتنم نشسته سايه ي زمستون
تن من پرشده از سكوت و رخوت
پر مرداب هميشگي عادت
تن من پرشده از گلاب و گلبرگ
ديگه هم ثانيه ام با نفس مرگ
تنمو پر از شهامت نفس كن
خالي از نزول آيه ي قفس كن
برسونم به ترانه هاي خوشبو
به طلوع زندگي يه پرستو
تا واسه شاعري من جابذاره
دفتر اين روزگار پاره پاره
درد موجي 22 /11/ 84
خستم از اين همه ويروني و ذلت
من فقط سي سالمه سالار وحشت
من فقط سي سالمه ولي چه پيرم
واسه تو نقش يه برده ي اسيرم
جاي بوست رو تنم هنوز كبوده !
تا حالا مردي به اين خوبي نبوده !
نميخواي شكوه عشقمو ببيني
به خيالت وسط ميدون ميني
به خيالت هنوزم فاتح جنگي
تو اسير لگد و موج و تفنگي
ديگه من يه مرد موجي نميخوام !
شايد اين تيغو بذارم رو رگام !
كاشكي اين سيلي آخر تو باشه
كاشكي آغوش تو باز دوباره واشه
وقتي خوبي همه چي پاك و عزيزه
خنده از نگاه هردومون مي ريزه
وقتي خوبي اسم من شعر لباته
چشم من تنها ستاره ی شباته
سايه ي تو روشني يه پناهه
كار من سكوت و لبخند و نگاهه
ولي اين لحظه مي ميره من ميدونم
دوباره ياغي ميشه آقاي خونه م
ديگه من يه مرد موجي نميخوام!
بايد اين تيغو بذارم رو رگام !
مردي را مي شناسم كه موجي نيست اما بي شرمانه
كتك مي زند بانويي را كه اكنون ديگر
كدبانوي تمامي لحظات خانه است .
آن بانو ديگر دردش نمي گيرد از مشت و لگد ....دردش
ميگيرد ازسايه ي حقارت كه بر
هويتش حصار بسته...
دردش ميگيرد از نگاه مردي كه ديروز عاشقانه بود و
اكنون ...
ديگر نگاه هم نگاه نيست....
کاش تمام مردها موجی بودند