خفه ميشوند و هيچ نميگويند.چون ميدانند اگر چيزي بر خلاف ميل اين سلاطين گويند حکمشان
(اعدام)خواهد بود!
شب شعر ما زيباست و اين زيبايي را ميتوان درآن لحظه ديد که دخترکي تازه وارد با هيجان
شعرش را ميخواند اما سلاطين شاعر ميگويند و ميخندند وروزنامه ميخوانند ويا هر کار ديگري
که به ديگران بفهمانند ما به شعر کسي جز خودمان گوش فرا نخواهيم داد!
شب شعر ما تنوع دارد اما اين تنوع را بيش از آنکه در شعرها بيابي در کوتاه وبلند شدن
گيسوان و محاسن و خارج و داخل شدن سلاطين شاعر از جلسه خواهي يافت!
سلاطين شاعر مارا روشنفکرترين آدميان شامل ميشوند.اما همين روشنفکران فقط با لبخند
زني يا حتي پوزخندي از او روشنفکري را بر قايقي سوار کرده وبه دور دست ترين سواحل
خواهند فرستاد!
يادم ميآيد در حياط همين محيط ناب ادب پرور تني چنداز اين سلاطين را ديدم که بي شرمانه
ميخندند با زني که از قضاي روزگار اونيز شاعر بود.
يغما را که ميشناسيد در شب شعرما کسي هست که نه تنها اشعارش بلکه عقايدش و اينکه
در چه زمان با چه کسي خوب باشد وبا چه کسي بد همه وهمه را از يغما الگو بر ميدارد.
خلاصه کلام اينکه شب شعر ما نظير ندارد...........!!!!!!!!
به قول شاملوی بزرگ ( سخن من نه از درد ایشان بود ...
خود از دردی بود که ایشانند! )
لحظه اي که فرد دريابد که همه چيز يکي است عشق به خودي خود طلوع ميکند
و عشق يعني تصوف.{اوشو}
{اين نيز بگذرد....}
درزمانهاي قديم پادشاهي قدرتمند زندگي ميکرد که وزيران خردمند زيادي را در خدمت
داشت.
روزي اين پادشاه با نارضايتي وزيران خود را فراخواند وبه آنها گفت"احساس بسيار عجيبي دارم .
دوست دارم انگشتري داشته باشم که حال مرا همواره يکسان نگه دارد.روي اين انگشتر بايد
شعاري حک شده باشد که وقتي ناراحت هستم مرا خوشحال ودر عين حال هنگامي که
خوشحال هستم وبه اين شعار نگاه ميکنم مرا غمگين سازد"
وزيران خردمند همگي به فکر فرو رفتندوشروع به مشورت با يکديگر کردند .در نهايت آنها تصميم
گرفتند انگشتري براي پادشاه بسازند که بر روي نگين آن اين شعار حک شده باشد:
{اين نيز بگذرد...}
در زمستان دختر دستفروش به تن پنجره ها ميکوبد ....آه اما مردم شيشه هاشان
بالاست...
دختر از پشت چراغ از غم نان به کنار اتوبان آمده است....او گرسنه ست هنوز....
شيشه ها پايين وبوفها در هيجان!!
دختر دستفروش تن فروش است امروز...
سالها ميگذرد....دختري فرسوده روي يک نيمکت چوبي سردکنج تاريک پلي مي ميرد....
مردمان ميگذرند وبه هم ميگويند که زني فاحشه بود....!!!!
روزي پسر بچه اي در خيابان سکه اي يک سنتي پيدا کرد.او از پيدا کردن اين پول آن هم
بدون هيچ زحمتي خيلي ذوق زده شد.اين تجربه باعث شد که بقيه ي روزها هم با چشمهاي
باز سرش را به سمت پايين بگيرد(به دنبال گنج!)
او در طول مدت زندگي اش 296سکه ي 1سنتي.48سکه ي 5 سنتي.19 سکه ي10 سنتي.
16 سکه ي25 سنتي.2 سکه ي نيم دلاري ويک اسکناس مچاله شده ي1 دلاري پيدا کرد.يعني
در مجموع 13 دلارو26 سنت.
در برابر به دست آوردن اين13 دلارو26 سنت.او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد.
درخشش 157رنگين کمان و منظره ي درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد.
او هيچ گاه حرکت ابرهاي سفيد را بر فراز ابرهاي آسمان در حالي که از شکلي به شکل ديگر
در مي آمدند نديد.پرندگان در حال پرواز درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزئي
از خاطراتش نشد.
چنان باش که بتواني به همه بگويي مثل من رفتار کن "کانت"
چه بسيار کسانيکه پزشک را به بالين خود فرا ميخوانند در صورتيکه تنها به
رازداري نياز دارند که درد دل آنها را بشنود"ديل کارنگي"
آدمیان نمیدانند که پرندگان صدای خویش را از آسمان یافته اند
ای کاش میدانستند خدا بی هیچ پیامبری با درختان سخن گفته است .........