تبليغاتX
نایادگار
شب شعر مانظير ندارد...
در شب شعر ما چند سلطان شاعر هست که هر گاه آنان شعري برزبان مبارک ميرانند ديگران

خفه ميشوند و هيچ نميگويند.چون ميدانند اگر چيزي بر خلاف ميل اين سلاطين گويند حکمشان
(اعدام)خواهد بود!

شب شعر ما زيباست و اين زيبايي را ميتوان درآن لحظه ديد که دخترکي تازه وارد با هيجان
شعرش را ميخواند اما سلاطين شاعر ميگويند و ميخندند وروزنامه ميخوانند ويا هر کار ديگري
که به ديگران بفهمانند ما به شعر کسي جز خودمان گوش فرا نخواهيم داد!

شب شعر ما تنوع دارد اما اين تنوع را بيش از آنکه در شعرها بيابي در کوتاه وبلند شدن
گيسوان و محاسن و خارج و داخل شدن سلاطين شاعر از جلسه خواهي يافت!
سلاطين شاعر مارا روشنفکرترين آدميان شامل ميشوند.اما همين روشنفکران فقط با لبخند
زني يا حتي پوزخندي از او روشنفکري را بر قايقي سوار کرده وبه دور دست ترين سواحل
خواهند فرستاد!
يادم ميآيد در حياط همين محيط ناب ادب پرور تني چنداز اين سلاطين را ديدم که بي شرمانه

ميخندند با زني که از قضاي روزگار اونيز شاعر بود.
يغما را که ميشناسيد در شب شعرما کسي هست که نه تنها اشعارش  بلکه عقايدش و اينکه
در چه زمان با چه کسي خوب باشد وبا چه کسي بد همه وهمه را از يغما الگو بر ميدارد.
خلاصه کلام اينکه شب شعر ما نظير ندارد...........!!!!!!!!

به قول شاملوی بزرگ ( سخن من نه از درد ایشان بود ...
                                  خود از دردی بود که ایشانند! )

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 0:5 توسط مینو ابراهیمیان |

داستاني از يک نويسنده ي ناشناس
(عقاب)

مردي تخم عقابی پيدا کرد وآنرا در لانه ي مرغي نهاد.عقاب بابقيه ي جوجه ها از تخم
بيرون آمد وبا آنها بزرگ شد. در تمام زندگيش او همان کارهايي را انجام داد که مرغها
ميکردند براي پيدا کردن کرمهاو حشرات زمين را ميکند و قدقد ميکرد وگاهي هم با دست
وپا زدن بسيار کمي در هوا پرواز ميکرد.
سالها گذشت وعقاب پير شد.
روزي پرنده ي با عظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد .اوباشکوه تمام با يک
حرکت ناچيز بالهاي طلاييش بر خلاف جريان شديد باد پرواز ميکرد.
عقاب پير بهت زده نگاهش کرد و پرسيد "اين کيست؟"
همسايه اش پاسخ داد "اين عقاب است -سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است وما
زميني هستيم.
عقاب مثل مرغ زندگی کرد ومثل مرغ مرد زیرا فکر میکرد مرغ است!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 0:18 توسط مینو ابراهیمیان |

توکسانيکه دوستشان ميداري وکسانيکه از آنها متنفري همگي جلوه هاي خداهستید.

لحظه اي که فرد دريابد که همه چيز يکي است عشق به خودي خود طلوع ميکند
و عشق يعني تصوف.{اوشو}
 


{اين نيز بگذرد....}
درزمانهاي قديم پادشاهي قدرتمند زندگي ميکرد که وزيران خردمند زيادي را در خدمت
داشت.
روزي اين پادشاه با نارضايتي وزيران خود را فراخواند وبه آنها گفت"احساس بسيار عجيبي دارم .
دوست دارم انگشتري داشته باشم که حال مرا همواره يکسان نگه دارد.روي اين انگشتر بايد
شعاري حک شده باشد که وقتي ناراحت هستم مرا خوشحال ودر عين حال هنگامي که
خوشحال هستم وبه اين شعار نگاه ميکنم مرا غمگين سازد"
وزيران خردمند همگي به فکر فرو رفتندوشروع به مشورت با يکديگر کردند .در نهايت آنها تصميم
گرفتند انگشتري براي پادشاه بسازند که بر روي نگين آن اين شعار حک شده باشد
:
{اين نيز بگذرد...}

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 0:54 توسط مینو ابراهیمیان |

ازکتاب بي شعورستان شاهکار بينش پژوه


در زمستان دختر دستفروش به تن پنجره ها ميکوبد ....آه اما مردم شيشه هاشان
بالاست...
دختر از پشت چراغ از غم نان به کنار اتوبان آمده است....او گرسنه ست هنوز....
شيشه ها پايين وبوفها در هيجان!!
دختر دستفروش تن فروش است امروز...
سالها ميگذرد....دختري فرسوده روي يک نيمکت چوبي سردکنج تاريک پلي مي ميرد....
مردمان ميگذرند وبه هم ميگويند که زني فاحشه بود....!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 0:49 توسط مینو ابراهیمیان |

(من يک سنت پيدا کردم...)داستاني از يک نويسنده نا شناس

روزي پسر بچه اي در خيابان سکه اي يک سنتي پيدا کرد.او از پيدا کردن اين پول آن هم
بدون هيچ زحمتي خيلي ذوق زده شد.اين تجربه باعث شد که بقيه ي روزها هم با چشمهاي
باز سرش را به سمت پايين بگيرد(به دنبال گنج!)
او در طول مدت زندگي اش 296سکه ي 1سنتي.48سکه ي 5 سنتي.19 سکه ي10 سنتي.
16 سکه ي25 سنتي.2 سکه ي نيم دلاري ويک اسکناس مچاله شده ي1 دلاري پيدا کرد.يعني
در مجموع 13 دلارو26 سنت.
در برابر به دست آوردن اين13 دلارو26 سنت.او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد.
درخشش 157رنگين کمان و منظره ي درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد.
او هيچ گاه حرکت ابرهاي سفيد را بر فراز ابرهاي آسمان در حالي که از شکلي به شکل ديگر
در مي آمدند نديد.پرندگان در حال پرواز درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزئي
از خاطراتش نشد.
                  
                   

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 0:10 توسط مینو ابراهیمیان |

من هرگز سعي نميکنم نقاشي هايم شبيه اشخاص شوند بلکه اشخاص را وادار ميکنم
تاخود را شبيه نقاشيهايم درآورند."سالوادوردالي"


چنان باش که بتواني به همه بگويي مثل من رفتار کن "کانت"


چه بسيار کسانيکه پزشک را به بالين خود فرا ميخوانند در صورتيکه تنها به
رازداري نياز دارند که درد دل آنها را بشنود"ديل کارنگي"

+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 1:40 توسط مینو ابراهیمیان |

شعري از افشين سرفراز

(تقويم)
تمام روزها رابرآينه ي آب نوشتم
با بيداد يادي شکفته در آتش
هنگام که شبهايم مي سوخت
شيهه ي صدها هزاراسب بي سوار
در باد پريشان بود
ومادران از خاکهاي سرد
باز آمدند........
+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 1:37 توسط مینو ابراهیمیان |

داستاني از يک نويسنده ي نا شناس

(دوفرشته)
دو فرشته مسافر براي گذراندن شب در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند .اين خانواده رفتار
نا مناسبي داشتند ودو فرشته را به مهمانخانه راه ندادند بلکه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها
گذاشتند.
فرشته ي پير در ديوار زير زمين شکافي ديد وآنرا تعمير کرد.وقتي که فرشته ي جوان از او پرسيد
چراچنين کاري کرده او پاسخ داد "همه ي امرور به آنگونه که مي نمايند نيستند."
شب بعد اين دو فرشته به خانه خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذايي
مختخصر زن ومرد فقير رختخواب خود را به فرشته ها دادند.
صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد را گريان ديدند .گاو آنها که شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان
بود در مزرعه مرده  بود.
فرشته جوان عصباني شد واز فرشته پير پرسيد"چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟خانواده قبلي همه چيز
چيز داشتند وبا اين حال تو کمکشان کردي اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که
گاوشان هم بميرد "
فرشته پير پاسخ داد" وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي
طلا وجود دارد .از آنجا که آنان بسيار بددل وحريص بودند شکاف را بستم وطلاها را از ديدشان
مخفي کردم .ديشب وقتي در رختخواب  زن مرد فقير بوديم .فرشته مرگ براي گرفتن جان زن
فقير آمد ومن به جايش آن گاو را دادم.
همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند وما گاهي اوقات خيلي دير به اين نکته پي مي بريم".

+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 1:35 توسط مینو ابراهیمیان |


آدمیان نمیدانند که پرندگان صدای خویش را از آسمان یافته اند

ای کاش میدانستند خدا بی هیچ پیامبری با درختان سخن گفته است .........


+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 11:21 توسط مینو ابراهیمیان |