نمی دونم دقیقا چه چیزی باعث شد که من ۴ سال ترانه نوشتن رو بذارم کنار ، این وبلاگ رو رها کنم ،
برم سراغ یک وبلاگ جدید و از همه چیز بنویسم" جز ترانه" ، و در نهایت هم اون وبلاگ" ممنوع "بشه و
دوباره هم برگردم توی همین وبلاگ !
به هر حال ، حالا که شده من ، من انگار بیدار شدم از یه خواب کوتاه ،ترانه هم می نویسم،
مطالب اون وبلاگ رو هم انتقال دادم به همین جا ......
از این به بعد من دوباره نوی همین وبلاگ هستم.
من از پشت دیوانه وار ترین احساس ها به تو می نگرم و با خیانت آلودترین تصورات
ذهنی تبدیل به یک بیمار شیزوفرنی میشوم ….
اندوه پلکهایت را حفظ میکنم و دل دل میکنم برای دوباره شنیدن تو…..
در رویاهایم نزدیک می شوم
به حجم مبهمی که به من تعلق ندارد ……..
غوطه ور می شوم در نگاهی که خیره به چشمان دیگری است….
باور نمی کنم در این لحظه از زمان ، ناخواسته، من ضلع سوم برمودا شده ام ….
سایه ای در گوشم می گوید: چه میخواهی ؟
می گویم : فرصت
عاشق که می شوی، ظرف زیاد می شکنی ،گاهی خیره می شوی به نقطه ای نامعلوم
و لبخند میزنی بی قرار می شوی ، بیخودی چیزهایی را چک میکنی که لازم نیست
( فقط برای اینکه کاری انجام داده باشی)
زود دلتنگ می شوی ، حسود می شوی،شاید در مواردی طوری به عشقت خیره شوی
که آن – از همه جا بی خبر – به خودش شک کند !
شاید احساس کنی مبهوتی یا شگفت زده!
همه ویژگیهای مثبت – او – را بزرگ میکنی و از ویژگیهای منفی اش با لبخند یاد میکنی!
رفتارهای او را طور دیگری قضاوت می کنی ،
و حتی اگر عقلت بگوید ( غیر ممکن ) است ، دلت میگوید ( ممکن ) است!
بخشی از سریال ( قهوه ی تلخ )
بعد از این که جهان گیر خان ، مورخ را به زندان انداخت،
مورخ نشسته بود و با خود فکر میکرد:
( باید یه راه نجاتی برای خودم پیدا می کردم ، اولین قدم این بود که ببینم الان مملکت
دست کیه؟
باید از حافظه ی تاریخیم استفاده می کردم، طبق کتب تاریخی، الان باید مملکت دست
زندیه باشه! )
مرد هم سلولی ، که در گوشه ای خوابیده بود ، گفت :
( کدوم زندیه ؟ بعد از مرگ کریم خان که دیگه چیزی از زندیه باقی نموند.)
مورخ: ببخشین مگه شما شنیدین من چی گفتم؟
هم سلولی: خب آره مگه کرم؟
مورخ : من داشتم فکر می کردم.
هم سلولی : خب ، بلند بلند فکر میکنی!
قسمت هایی از کتاب 1984 اثرجورج اورول
هرگز نمی توانستی بفهمی که پلیس افکار ، چند بار و از چه طریقی به تفتیش عقاید تو پرداخته است.
حتی اگر می گفتند ، همه ی مردم را تمام وقت کنترل می کنند ، چندان دور از ذهن نبود.
مردم از روی عادتی که تبدیل به غریزه شده بود …
همواره باید با این تصور زندگی می کردند که هر حرفی که می زنند ،شنیده
می شود و هر حرکتی که انجام می دهند – به جز در تاریکی – زیر نظر است.
وقتی که اثر گذارترین فیلمی که در زندگی دیده ای ( اخراجی ها ) است .
وقتی که مهم ترین افتخارت ، پوشیدن کفش آدیداس و سوار شدن بر ماکسیما است.
وقتی ، تکان دهنده ترین آهنگی که شنیده ای ، ترانه ی تیتراژ ( دل نوازان ) است.
وقتی دین و تعصبات و شیوه ی زندگی ات ، عینا همان هاست که پدر و پدر بزرگت در گوشت
خوانده اند، بی آن که لحظه ای به آن ها فکر کرده باشی.
وقتی فکر می کنی زن نباید موهای رنگ شده و سایر زیبایی هایش را به نامحرم نشان بدهد ،
ولی خودت در خیابان دائم دنبال سوژه ای برای دید زدن می گردی.
وقتی که اگر ، نقابهای روشنفکری را از صورتت بردارند، نهایتا ، فقط دنبال یک حفره هستی که آلتت
را در آن فرو کنی .
وقتی تصورت این است که ، دختری که مثل من آزاد فکر میکند ، مطمئنا اهل حال و هول است
و درونش” یک فاحشه آماده به خدمت ” خوابیده ….
وقتی ملاک هایت برای ازدواج ” فقط” این هاست:
1 ) باکره باشد و به ظاهر نجیب ! 2 ) بدنش طوری باشد که خوب توی دست بیاید!
3 ) زیاد اهل فکر نباشد.
چطوری به این نتیجه رسیدی که من ، نیمه ی گمشده ات هستم؟
و بر آن اصرار هم میکنی؟
درقسمتی از انیمیشن ” ماداگاسکار2 ” وقتی ها انسانها برای خود سدی می بندند که مانع از رسیدن
آب به رودخانه ی حیوانات میشود ،عده ای از حیوانات به سمت سد میروند تا آن را خراب کنند ،
در همین حین سنجاب پادشاه ، یک حیوان کوچک را برای قربانی شدن به آتشفشان میبرد
تا با قربانی کردنش رودخانه دوباره پر از آب شود ، در نهایت هم درست در همان لحظه که حیوانات
موفق به شکستن سد میشوند ، سنجاب پادشاه، حیوان را درون آتشفشان می اندازد …..
وآنجاست که آب به رودخانه سرازیر میشود .
لابد بعد از این ماجرا ،سنجاب که خیال میکرده رودخانه بر اثرقربانی کردن آن حیوان بی گناه،
پر آب شده است ، تا آخر عمر یک گوشه خواهد نشست ، و برای رسیدن به هر هدفی
، این و آن را قربانی خواهد کرد !
یک زندگی امن و بی درد سر در پناه خرافات !
فرار از حال بد به حال خوب ! همه ی مسیری است که من و تو طی خواهیم کرد.
در این روزها که می گذرد … ساعتها بودن در جایی که تا به حال نبوده ام و زندگی با آدمهایی
با افکار و رفتارها و صداها و چشم ها و عشق ها و شوخی ها و غم ها و جدل ها و سرگذشتهای تازه
، توانست حالم را بهتر کند.
وقتی در یک اتاق نه متری ایستاده ای که دورش یک عالمه ساز چیده شده و پنج نفر در آن مشغول
نوازندگی راک هستند
با آن احساس کرشدن و غافلگیری که به تو دست میدهد، مگر میشود برای ساعتی حواست پرت نشود
و– حال بد – را فراموش نکنی؟
منطق زیادی نیاز است، تا این قبیل فرافکنی ها را تا رسیدن – حال خوب – ادامه دهم !
چرا واسه درد معده ت نمیری دکتر؟
- دکترا یه مشت احمقن ..اون دوتا که رفتم پیششون، مگه چی کار کردن؟
چرا اینقدر تو شهرتون آشغال ریخته ؟ به شهرداری اعتراض نمی کنین؟
- نه بابا … یه عمریه این شهر همین جوریه
به نظر تو ،اعتراض به شرایط نامطلوب موجود میتونه وضع رو تغییر بده!؟
- بی خیال ،خودتو به درد سر ننداز ،با حرفای مردم عادی که چیزی عوض نمیشه.
اینها مثالهایی هستن از حرفهای روزمره ی ما آدمها. مثالهایی از احساس درماندگی ، که از ” شکست خوردن های مکرر” ریشه می گیرند. و زمینه ی این درماندگی رو هم یادگیریهای خود فرد فراهم میکنه و هم شرایط زندگی اون در طول زمان.
مارتین ای . پی . سلیگمن ، در سال 1960 با آزمایش بر روی سگها تحقیقی را با نام ( درماندگی آموخته شده ) آغاز کرد.
یکی از پژوهشهای انسانی انجام شده در این حیطه:
آزمودنیهای گروه اول (آزمایشی) در معرض صدای آزار دهنده ای قرار گرفتند و به آنها گفته شد اگر شاسی را فشار دهند صدا قطع میشود ،اما صرف نظر از اقدام آزمون دهندگان ، صدا ادامه داشت.
در مرحله بعد،به گروه دوم (گواه ) گفته شد که اگر در پاسخ به نوری که علامت میداد، دست خود را از یک طرف جعبه به طرف دیگر آن حرکت دهند صدا قطع میشود ، آنها این کار را انجام دادند و صدا قطع شد. اما گروه اول (آزمایشی) منفعلانه نشستند و اقدامی برای قطع صدا نکردند.آنها آموخته بودند که تلاش آنها فایده ای ندارد!(هیرتو،1974)
یادمه توی مدرسه ، تراشهایی رو که آینه تهش داشت ،ازمون میگرفتن.
موهای زیر ابروهامون رو میشمردن . به مانتوهای جلو بسته مون گیر میدادن.
اون موقع فکر میکردیم وقتی بزرگ شیم ، دیگه همه عاقل حسابمون میکنن ،
و فرصت میدن واسه این چیزا،خودمون تصمیم گیری کنیم.

اما همیشه پیش بینی آدما درست از آب در نمیاد،
” انگار هنوزم بچه به حساب می آییم “
(هر کس برای زنده ماندن “چرایی ” دارد با هر ” چگونه ای “خواهد ساخت ) نیچه
دکتر ویکتور فرانکل ، نویسنده و روان شناس ،در جنگ جهانی دوم در اردوگاههای نازیان اسیر بود، زندگی ، همسر و همه چیز خود را از دست داد و در همان اردوگاهها بود که فلسفه ی لوگوتراپی (معنا درمانی ) خود را کشف کرد.
قسمتهایی از کتاب انسان در جستجوی معنا :
(غذاهای ما بسیار کم بود ، یک پیراهن را شش ، هفت ماه پشت سر هم می پوشیدیم ،مسواک هم نداشتم….)
(یکی از اسیران به ما گفت :هر روز و تا ممکن است ریشتان را بتراشید ، حتی اگر اینکار را با شیشه بکنید ، اینکار شما را جوانتر نشان میدهد. اگر میخواهد زنده بمانید باید به درد کار بخورید ،مثلا اگر کف پایتان تاول بزند و موقع راه رفتن بلنگید ،افسر اس اس، شما را از صف جدا میکند و روز بعد به اتاق گاز میفرستد)
( من نمیدانستم که زنم زنده بود یا نه .اما در آن دم فرقی نمیکرد . هیچ چیز نمیتوانست از نیروی عشق من بکاهد و تصویر خیالی او را در نظرم تار کند،اگر در ان موقع میدانستم او مرده است شاید باز هم بی هیچ خللی در آن تصویر رویایی محو میشدم و آن گفتگوی روحی همچنان آشکار و زیبا بود )
( ما که در اردوگاه اسیران زیسته ایم مردانی را به یاد می آوریم که زندانیان دیگر را دلداری میدادند و حتی آخرین تکه نان خود را به آنان می بخشیدند ، گرچه شمار آنها کم بود ولی همین وجودشان نشانی بود که ثابت میکرد همه چیز را میتوان از انسان گرفت جز ” آخرین آزادی انسان ” را .آزادی اینکه گرایش خود را در برابر وضعی معین انتخاب کند و راه خود را برگزیند.)
روزی یکی از زندانیان (شاعر و آهنگساز ) به من گفت : ” خواب دیدم صدایی به من گفت هر آرزویی کنم بر آورده خواهد شد و من پرسیدم جنگ کی تمام خواهد شد ؟ صدا گفت سی ام مارس .” هرچه روز موعود نزدیکتر میشد اخبار نشان میداد که احتمال آزادی در آن روز بسیار کم است. روز 29 مارس آن مرد تب شدیدی کرد ، دچار هذیان و اغما شد و روز سی و یکم مرد.علت ناگهانی مرگ او به علت به کام نرسیدن امید است ، این نومیدی مقاومت بدنش را شکست و او را در برابر بیماری تیفوس از پای انداخت.
( معنای زندگی فرد به فرد و از روز به روز و ساعت به ساعت فرق میکند.، هر فرد باید معنا و رسالت زندگی خود را در هر لحظه معین و معلوم در یابد )
(وظیفه ی لوگوتراپی این است که بیمار را کمک کند تا معنایی در زندگی خود بیابد.دردی که بیماران امروزی از آن رنج می برند بی معنی بودن کلی و غائی زندگی آنهاست )
(هستی یک رودخانه دائما در حال تغییر است و نمی توان از یک رودخانه دو بار عبور کرد )
“پروتاگوراس”
ثابت نماندن برای تو بهتر است
برای تو که میخواهی دچار تکرار نشوی
برای تو که میخواهی افکارت مثل صابون ، قالب نداشته باشد
برای تو که برای ” تغییر ” ارزش زیادی قائلی و از آدهای قالب دار بدت می آید
بهتر است در جریان باشی
و سیا ل ،
نه مثل یک عکس ، ثابت !
بهتر است چند وقت یک بار به فکرهایت فکر کنی
گاهی هم جایت را عوض کنی !
در فرجه های امتحانی که واقع شوی
و درس آسیب شناسی اجتماعی را هم که بخوانی
به بخش اعتیاد که برسی
یرخی علائم را شدیدا در خود می بینی:
1) تغییر ساعات خواب : دیر خوابیدن در شب و دیر بیدار شدن در صبح
2) بالا رفتن هزینه های شخصی و درخواست مکرر پول از والدین
3) بستن در اتاق به روی خود برای مدت طولانی تا آنکه تغییر احوال بر
دیگران معلوم نشود
4) خواب آلوده و گرفته بودن
5) بی توجهی به کار و گریزان بودن از انجام کارهای بدنی همچون ورزش
6) ژولیده بودن و سر و وضع نا مرتب
فقط میتونم خیره بشم ! هی نگاه و نگاه و نگاه ....
چقدر علف ! چقدر کاج ! چقدر کاخ ! چقدر پل ! و چقدر فرهنگسرا .... !
( واسه "هنر سوزن نخ کردن " هم یه کم بگردی فرهنگسرا پیدا میکنی ! )
القصه این همه زیبایی که می بینیم.. واسه مون یه حس افسردگی
هم داره دیگه !
چون این فقط یه سفره ! یه رویا !
و این افسردگی وقتی زیاد تر میشه که برگردی اهواز و
باز تکیه کلامهای تلخ مردم :
( همه چی کشور .. از پول گاز و نفت ماس ..
خودمون تو شهرمون هیچی نداریم ...!)
(بنزینم گرون کردن نمیتونیم کولر ماشین
رو روشن کنیم ! پختیم !
برق سهمیه بندی نشه حالا !)
نه که وطن فروش باشم ها .....
زندگی توی اهواز یه جورایی راحت تره !
خب چون توش پر از اهوازیه !![]()
این نیز بگذرد ....

اینم زاینده رود ....چه قشنگه ها ! البته رفتم اهواز .. از کارون قشنگم هم عکس میگیرم !

چه شهر دلگیری ....
چه رود غم انگیز و راکدی .........
نفسم در نمی آد .................
کاش می بستم چشامو .............
آن مرد آمد ..
آن مرد با خر آمد ...
آن مرد فرياد زد : ضعيفه ! شام چي داريم ؟!؟؟!
آن مرد آمد ...
آن مرد با ماكسيما آمد ....
آن مرد آرام گفت : خانومي ! شام چي داريم ؟!؟!؟
( از يه سايت فمينينست )
يك مرد اديب با فروغ مباحثه ميكرد ...
در بين اين بحث ادبي ..طبق عادت اكثر آقايون يه مقدار
چشم هم مي چروند..!
فروغ ميگه : اگه موافق باشين ..اول بريم با هم بخوابيم
بعد بيايم بحث كنيم ....!!!!!!
(( ممنون فروغ ! از درسي كه به من دادي ...!
البته اين قضيه رو يكي براي من تعريف كرده...
اگه كامل نيست شرمنده..!))
خواهرم ميگفت : چقدر بد بختيم !گاهي وقتي سالم ميرسم مقصد
يا كسي تو تاكسي اذيتم نميكنه ميخوام بگه :آقا ممنون منو ندزديدين !
آقا ممنون بم لم ندادين !!!!
پدري كنار تخت دختر 6 سالش يه چاقو ميذاشت كه موقع تجاوز
اگه خواست فرياد بزنه با چاقو بزندش !!!
( البته از اين موارد خصوصا تواستان زرخيز خوزستان كم نيست
ولي خب دخترا با نجابت بي جاشون ..سكوت ميكنن و گزارش
نميدن ..حالا اين دختر بايد نجيب باشه ؟؟؟ يا اون پدر ؟ دايي ؟
برادر ؟؟ حيوون؟؟)
هزار بار كلمه ي زن خيابوني رو شنيديم و فحش داديم !!
اما كسي اينو نميگه كه در برابر هر زن خيابوني دهها
مرد خيابوني هم هست !حالا اون زن اين اشتباهو
واسه پول ميكنه ..! اون مرد چي ؟؟؟؟
خداوند شهوت را آفريد تا در خدمت بشر باشد ..
نه بشر را تا در خدمت آن .....!!!!
دوستي راجع به يه انجمن ادبي گفت :
( تو به عنوان يه دختر ! اگه با صاحب جلسه ...
بريزي روهم و اينا ...! ديگه تو كل جلسات بت كلاس ميده و
ميشي بهترين خانوم شاعر و تو جريان همه ي امور نظرتو مي پرسن !
وگرنه ..زير آبتو ميزنن !!!)
آدم بميره اين خفت رو قبول نكنه ..!
( اشرف مخلوقات )
اشرف مخلوقات ... بی گناهی را به دار آویزد و از ترس بگریزد......!!
نسل پاکی و شرف را بر بیندازد...جنایت را بیآغازد...!!!
زر اندوزد...زن اندوزد ...جامه ناپاکی خود را بدوزد......!!
چشم خود را هم نگاه و همدم دیوان کند....
در تنش ابلیس را مهمان کند...
صد هزاران بت بی جان را ستاید....
و نیاید رو به سوی آن که باید....
بعد از آن هم ....بعد از آن هم ناگهان در دل کند فریاد :
چه کس این نام را بر من نهاد....!؟!؟!
مرحبا و آفرین بر او باد.....!!!!!