سفر نامه شیراز
در این سفر که رفتیم
نمود واقعی همه ی عکسها و کارت پستالهای تاریخی که در عمرمان دیده بودیم را از نزدیک دیدیم
همین طور
یادگاریهای گردشگران ایرانی و خارجی بر تخت جمشید!
و سنگهای خرد شده اش را.
و
موشهایی که اطراف شاهچراغ مسابقه دو داشتند.
هوای لطیف و آب خوشمزه لوله کشی.
باحالی آرامگاه خواجوی کرمانی.
سکه های غرق شده در حوضهای مختلف.
استفاده از درخت نارنج "بجای شمشاد " در همه جا.
وسکوت دلگیر شهر را.
۱
چقدر بده که آدم دقیقا بعد از از دست دادن کسی توجهش به آثاری که اون فرد از خود باقی گذاشته
جلب شه
اسماعیل فصیح در ذهن من یه مترجم بود که چند تا از بهترین کتابهای رشته مو (روانشناسی) ترجمه
کرده بود. و من هیچ وقت به نویسندگیش و رمانهاش توجهی نکرده بودم
تا همین چند وقت پیش که کتاب (دل کور ) رو خوندم و کاملا تحت تاثیرش قرار گرفتم
چه داستان گیرایی و چه نثر بی آلایشی
داستانی جریان یافته در محله ی( درخونگاه) ... محله ای که خود فصیح در اون به دنیا اومده
چقدر ایرانی بودن رو خوب میشد توی داستان دید ،
سادگی عذاب آور ادمها مهمترین چیزی بود که موقع خوندن رمان، تنم رو لرزوند
گاهی اون قدر ساده میشیم، که تلخی فحش و
سرخی کتک و گنگی تجاوز و بی صدایی قتل ، همه و همه بین تعارفها و احترامها و عشقهای مزخرمون
فراموش میشن و زندگی فجیعانه شیرین میشه
باور کردنش سخته
گاهی ( زمان ) ترسناکترین اتفاقه

دل کور برای من فقط یک داستان نبود ... تلخی اش را به خوبی می فهمم
پ.ن : عنوان مطلب قسمتی از ترانه ی محمد نویری
روز میلاد تو در یادمان هست !
و این مرداد را هم با شنیدن صدای تو چه از دهان خودت چه دیگران می گذرانیم.
ما و خاکستری مرگ تدریجی غزل را از یاد نبر !
ششم مرداد روز میلادت مبارک
و
ممنون که به ما
صراحت
خلاقیت
نگاه نو
فکر نو
کلمات نو
عشق نو ... ( آن قدر نو که بدنمان بلرزد)
را نشان دادی.
جای پای تو در ترانه های ما هست ، دانسته و ندانسته ،خواسته و نخواسته ،
قبول داشته و قبول نداشته .
کاش بنده ی نمک خوردن و نمکدان شکستن نباشیم .
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش
بادها دلتنگند
دستها بيهوده
چشمها بيرنگند
دوستم داشته باش
شهرها ميلرزند
برگها ميسوزند
يادها ميگندند
باز شو تا پرواز
سبز باش از آواز
آشتي كن با رنگ
عشق بازي با ساز
دوستم داشته باش
سيبها خشكيده
ياسها پوسيده
شير هم ترسيده
دوستم داشته باش
عطرها در راهند
دوستت دارمها ؛ آه ؛ چه كوتاهند
دوستت خواهم داشت
بيشتر از باران
گرمتر از لبخند
داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت
شادتر خواهم شد؛ نابتر؛ روشنتر
بارور خواهم شد
دوستم داشته باش
برگ را باور كن
آفتابي تر شو
باغ را از بر كن
دوستم داشته باش
عطرها در راهند
دوستت دارمها ؛ آه ؛ چه كوتاهند
خواب ديدم در خواب؛
آب؛ آبيتر بود
روز پر سوز نبود
زخم شرم آور بود
خواب ديدم در تو
رود از تب ميسوخت
نور گيسو ميبافت
باغچه گل ميدوخت
دوستم داشته باش
عطرها در راهند
دوستت دارمها ؛ آه ؛ چه كوتاهند.
شهیار قنبری

لالا لالا ديگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هرساله
هنوزم تير و ترکش قلبو ميشناسه
هنوزم شب زير سرب و چکمه مي ناله
نخواب آروم گل بي خار و بي کينه
نمي بيني نشسته گوله تو سينه
آخه بارون که نيس،رگبار باروته
سزاي عاشق هاي خوب ما اينه؟
نترس از گوله ي دشمن گل لادن
که پوست شيره پوست سرزمين من
اجاق گرم سرماي شب سنگر
دليل تا سپيده رفتن و رفتن
نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دلنازک خسته،گل پر پر
نگو باد ولايت پر پرت کرده
دلاور قد کشيدن رو بگير از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو اين ابر بي بارون نمي ذاره
مث يار دلاور نشکن از دشمن
ببين سر مي شکنه تا وقتي سر داره
نذاشتن هم صدايي رو بلد باشيم
نذاشتن حتي با همديگه بد باشيم
کتاباي سفيدو دوره مي کرديم
که فکر شبکلاهي از نمد باشيم
نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب
نگو کو تا دوباره بپريم از خواب
بخون با من نترس از گلوله ي دشمن
بيا بيرون بيا بيرون از اين مرداب
نگو تقواي ما تسليم و ايثاره
نگو تقدير ما صد تا گره داره
به پيغام کلاغاي سيا شک کن
که شب جز تيرگي چيزي نمي آره
نخواب وقتي که هم بغضت به زنجيره
نخواب وقتي که خون از شب سرازيره
بخون وقتي که خوندن معصيت داره
بخون با من،بيا تا من،نگو ديره
سکوت شيشه هاي شب غمي داره
ولي خشم تو مشت محکمي داره
عزيز جمعه هاي عشق و آزادي
کلاغ پر بازي با تو عالمي داره
نخواب اي حسرت سفره گل گندم
نباش تو دالوناي قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهاي پروانه
که فرياد تو رو کم دارن اين مردم!
لالا لالا ديگه بسه گل لاله
"شهیار قنبری"
سلام/ مریم عزیز منو به یک بازی دعوت کرده .....
بازی هم اینه که قوانین مهم زندگی خودم که سعی دارم بهشون عمل کنم رو بنویسم !
1) من اگر خوبم اگر بد تو برو خود را باش / هرکَسی آن دِروَد عاقبت کار که کِشت!
2) نگران نباشم، خدا اینهمه کهکشان آفریده ، به من هم همه چیز به اندازه
کافی میرسه !
3) فکر آدم که مثبت باشه، اگه حتی " خدای نکرده " قانون جذب واقعی نباشه وافکار
من به واقعیت تبدیل نشد ، حداقل حس خوبی بهم دست میده !
4) از همه چیزای خوب تعریف کنم ،گفتن چاپلوس هم مهم نیست !
5)به بقیه توجه کنم ، کسی رو تحقیر نکنم ! یعنی چی آخه !
6) شوخی خوب کنم ، همیشه بخندم ! غر نزنم !
7)تونستم ، ازدواج کنم !
8) فهمیده بودن ربطی به تحصیلات وکتاب وشغل نداره ، خدای نکرده! به این چیزا
مغرور نشم !
9)فقط عمل کنم ، اینقد حرف نزنم !
10)مرغمون فقط دارای یه پا نباشه، انعطاف پذیری هم خوبه!
11) به خودم وفادار باشیم قبل از وفاداری به خانواده و معشوق و دوست و .... !
من هم این دوستان رو دعوت میکنم
۱)دختر آتش
۳)خاتون
۴)دانوب
(1) چند روز پیش مسیجی برام اومد مبنی بر اینکه:
( به هفت سین امسال سین "سید " هم اضافه کنیم ، او با بهار می آید تا "خاتمی "
باشد بر زمستان سرد و تاریک کشور ! )
با خوندن این مسیج یه موج منفی زدم تو صورت کائنات ! که برای اهواز چه فرق میکنه ؟!
بی سید و با سید ، همچنان کارون صادر میشه! ،
فضای سبز که بی خیال ،اتوبوس کولر دار ؟؟
بابا سوسول،60 درجه شد دما ؟! امنیت ؟ دلت خوشه بابا ......
" هی کائنات معذرت ! "
بقیه ش مهم نیس!
(2) می گن مسیر وصال از خودش باحالتره! از نظر عشقی که در تخصص ما نیس ...
ولی اگه راست باشه ، حقیقت جالبی نیس کلهم !یعنی حال میکنیم با لباس خریدن
و تخم مرغ رنگ کردن وسبزه انداختن ...واسه عیدی که چیز جالبی نیس!
بده دیگه ؟؟!
(3) هفته پیش من و دوستم یه آزمایش توی کلاس روانشناسی تجربی انجام دادیم
که نتیجه ی درست اما تلخی داد !
کلاس رو به 2 قسمت تقسیم کردیم ،
یکی از اشعار رضا حامی پور (شاعر اهوازی)، رو انتخاب کردیم ، به گروه اول گفتیم
این شعر از فروغ فرخزاده ،
گروه دوم هم به اسم رضا حامی پور ، شعر رو خوندن !
بعد گروهها به کار امتیاز دادن ،
میانگین نمره های گروه اول (فرخزاد ) 2 برابر گروه دوم شد !
نتیجه اخلاقی : اینجوری نباشم، بد نیستا !!!!
میخوانم:
( پدر پرسید :
- بگو ببینم پس شما در مدرسه چی یاد می گیرید؟
- نشستن روی صندلی ، آن هم بدون سر و صدا. این کار آن قدر مشکل است که یاد گرفتنش سالها آموزش
می خواهد....!!
"از کتاب راز فال ورق "
میشنوم :
یکبار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزدپس نگو .. نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست... قبول ندارم!
و به یاد می آورم : ویکتور هوگو .......
( اگر کسی بخواهد از " رویای دیشب زمستان " جدایت کند،
ماهیت دیشب را زیر سوال برده !)
تو افتادی .... ولی منو انداختن ! D:
....ما پیش بینی کردیم افرادی که خود را دست کم می گیرند، هر گاه فرصتی بیابند به احتمال قویتری به تقلب مبادرت می ورزند تا افرادی که خود را دست بالا می گیرند ،
اگر عزت نفس شخصی بهنجار لطمه ببیند( مثلا اگر معشوقش به او بی وفایی کند یا در امتحانی مردود شود) و احساس بی ارزشی کند ، احتمال بیشتری میرود که در ورق بازی تقلب کند ، سگش را لگد بزند ، پیژامه نامناسب بپوشد ...
(مردم در نتیجه اینکه افرادی زبون هستند ، مرتکب اعمال پست میشوند....
"روانشناسی اجتماعی"
"تالیف الیوت ارونسون "
" ترجمه حسین شکر کن"
۱)تا حالا خواب اب و هوا ندیده بودم!
خیلی تجربه ی جالبیه!
تا اینکه چند شب پیش خواب دیدم..
هوا خیلی گرمه...و من دارم تو کوچه ها راه میرم..5 بعد از ظهر..اهواز ...مرداد ماه!تشنه هم شدم! خیلی جالب!
پا نویس: توی واقعیت !ساعت ۵ ..این تابستون..تو اهوازگرمم...جایی نرفتم هنوز !
۲)رمان "باد بادک باز" رو که می خوندم متوجه خیلی چیزا شدم...مثلا:
الف)افغانیها هم ابهتی و دنیایی داشتنا !
ب)کاش همه چی زندگی اینجوری هندی پیش میرفت !
و............................
قشنگ بود !
یا باید حرکتی جدی آغاز کنم ، برای نوشتن !
تا لحظاتی پیش میگفتم به یک عامل "ماوراالطبیعه "احتیاج است !اما لوس میشوم ! عامل نمیخواهد ...هی مینو ! بچه که میخواهد به حرف بیاید باید با او حرف زد ! حرف معمولی! نوشتن هم شاید تابع همین قانون باشد .. شاید ! بنویس ! وقت بگذار بر این استعداد ادبی نیمه لعنتی ! شاید فرجی شد!
2)چندیست ترانه سرای مورد پسندم تغییر کرده!
این روزها انگار زویا زاکاریان بهتر از سایرین میداند چه میگوید ! یا به بیانی منصفانه تر بهتر "میفهمم" چه میگوید !
او شبیه یک جاده ی هموار است که سفر در آن همواره بی خطر، لذت بخش و برای همه ی افراد امکان پذیر میباشد !
3)امروز مرا یاد فروید انداختند !
راستی او میگفته:( تعارضات روانی و عقده های حل نشده اگر بخواهد به شکل مثبت در آینده جلوه کند،به ایجاد آثار هنری منجر خواهد شد !)
حالا به " فرض" او درست میگفته ، و باز هم به فرض من بر اثر این نکته شاعرو نقاش شده بودم ! و باز هم به فرض تعارض من حل شده باشد ، نتیجه = از بین رفتن استعداد ادبی/هنری من !
4)نه مینو ! دلیلت منطقی نبود !بهانه نیاور !
نظریه فروید هزار و یک زیر و بم دارد ! به خودت نچسبان لطفا !
اگر این مسیر را ادامه بدهی ، شعرکه نمیگویی هیچ !خدای نکرده مثل این روانشناسها هم میشوی که کلیه ی بیماریها و اختلالات ریز و درشت روانی را در خود و اطرافیان خود جویا هستند !
( با جنبه باش!)
سلام!
قبل از هر چیز تشکر میکنم از عراق و عربستان به خاطر هوایی که دائما بر اهواز حاکم میشه !( در خیلی موارد بهشون مدیونیم
که قابل ذکر نیست اینجا ! )
خیلی جالبه ! یه فضای مخوف! مث داستانا ! ( اهواز مخوف)
فک میکنم باید مه باشه !
ولی چرا مردم ماسک زدن....؟!
وایسا پنجره رو باز کنم .... وااااااای خدای من ؟! خاک خالص !
خاک بر سر اهواز شده باز !
اشکال نداره ما میریم تو این هوا دانشگاه ...
اشکال نداره دوستام میرن بیمارستان...
اشکال نداره تنفس سخته ...
ولی انگاریه بچه دبستانی چند روز پیشا از آب و هوای
خوش فوت کرده بود ...!
اینم اشکال نداره آیا ؟!
آرام جان چند تا عکس گرفته از امروز اهواز !
این زیره ، ببینین !

اینجا که نمی بینین ! فک کنم پل هفتم باشه !

اینجا هم که تا اندازه ای می بینین طالقانی هست!
سلام!
داشتم برای کارت تبریکای نوروز متن می نوشتم ... خوشم اومد!
هی نوشتم !!! در نهایت به بلاگ هم سرایت پیدا کردن ...
۱)
با همان چشمان قدیمی فانوسی شو ...
و نگاهی تازه بینداز به زمین !
این زمین دیگر همان زمین زمستانی نیست ...
با همه ی احساست فریاد کن : بهار ! بهار !
تا تمام قاصدکهای خوش خبر بر سقف خانه ات فرود آیند ،
" این بار تو میزبان بهار باش ! "
۲)
خوشید پنجره را در آغوش میفشارد،
پیچکها عاشقانه به دور هم می پیچند ...
جریانی مهیج انگار کوچه باغ را می پیماید ....
بوی تازه ی گیاه و عشق ، دوباره بهار را بشارت میدهد !
۳)
بر ساتن سفید سفره ،
نفس سبزینه به مشام سیبهای سرخ میرسد ،
ماهیها میچرخند و لحظه شماری می کنند ،
تخم مرغهای رنگی نگاهی مشتاق به آینه می اندازند ،
بهاری کوچک در گوشه ی خانه ی ماست!
۴)
بهار باغچه ی یخ زده را گلدوزی کرد و پیرهنی تازه به تن لحظه پوشاند ،
شیشه ها برق میزدند وگلهای قالی هنوز بر دیوار آویزان بودند ...
" انگار دل صاحبخانه هم نو شده بود ! "
۵)
خداحافظ تابستان سرخ و داغ !
خداحافظ پاییز تن زرد!
خداحافظ زمستان مو سفید !
اکنون تقویمی تازه بر دیوار بگذار....
با برگهایی که بوی نو شدن میدهند....
" سلام بهار ! "
۶)
با همان دستان گرم ! سبزه ای را سبز کن !
و به گنجشکها عیدی بده ... !
با همان نگاه مشتاق، چرخش مهیج ماهیها را ببین!
لباسی از شبنم و یاس بر تن خانه بپوشان !
تازگی را از گلبرگ بیاموز ... و با همان صدای ابریشمی بخوان :
یا مقلب القلوب والابصار .........
باران ...
کوچه های خیس اهواز ....
قدم زدن با مادرم.................
تصویر نخل ها در شب .....
و این آرامش را دوست دارم !
قطره قطره روی دستام ، می شینه بوسه ی بارون
چه رطوبتی نشسته ، روی آسفالت خیابونبا شکوهتر از همیشه س ، نخل زینتی باغچه
عاشق گریه ی ابره ، گل گوشه گیرتاقچه
کاشکی عاشق بودم امشب ! مث آسفالت خیابون !
مث پیچش ظریف پیچکای ته دالون !
تک چراغ ِ خیس ِکوچه، شکل قندیل ستاره س
زیر اون شاعرِ تنها فکر یه شعر دوباره س !
کاشکی عاشق بودم امشب ! مث قطره های بارون !
مث شوقی که نشسته تو چشای سبز کارون !